_____________________________________________________________________________
 
شعر طنز در ادبیات سیاسی عصر مشروطه

شعر طنز در ادبیات سیاسی عصر مشروطه

علی سهامی

 

 

چکیده

طنز در دوره‌ی مشروطیّت یکی از بهترین راه‌های اظهار عقیده‌ بوده‌ است. علامه‌ علی‌ اکـبر دهـخدا و سـیّد اشرف‌الدّین حسینی(نسیم‌شمال) از جمله کسانی‌اند که در حوزه‌ی سیاست تأثیرگذار بوده‌اند‌ و شعرشان در میان مردم کـوچه و بازار خوانده می‌شده‌ است. در این جستار به‌طور‌ خلاصه به بررسی شعر‌ این‌ دو شاعر می‌پردازیم.

کلیدواژه‌ها: طنز، ادبیّات سیاسی، زبان عامیانه، سنّت و نوآوری، شعر و ادبیّات مشروطه‌.

پیروزی انقلاب مشروطه نقطه‌ی‌ عطفی در تاریخ طنز کشور ایران به‌ شمار می‌آید و توجّه به نقش اجتماعی طنز، در بیان اندیشه‌ی تجددخواهی و تحجرستیزی‌ به صورت محوری‌تر مطرح می‌سازد. اوج‌ این حرکت را در شعر شـاعرانی چون سیّداشرف‌الدّین(نسیم‌شمال)،علی اکبر دهخدا و ... می‌توان مشاهده کرد. این دو شاعر-همان‌طور که نمونه‌ای‌ از‌ اشعارشان‌ را ملاحظه خواهیدکرد- از زبان طنز به‌ عنوان حربه‌ای برای انتقاد از معایب و مفاسد سیاسی اجتماعی بهره می‌بردند و استفاده از زبان عامیانه به عـنوان مـحمل بیان‌ افکار سیاسی اجتماعی- که در تهییج افکار عامه‌ی مردم‌ و افزایش مخاطب نقش‌ بسزایی داشت- به شعر شاعران این عصر صبغه‌ی اجتماعی داده ‌است.

الف. دهخدا

دهخدا طنز معروف خود را در مقالات‌ "چرند و پرند" به محیط شعر نیز کشانده‌ است، اگرچه شعرش ادبیانه و سنگین و متین است امـّا‌ آنـ‌جا‌ که نوبت به طنز اجتماعی می‌رسد، دوباره همان "دخو" را می‌بینیم که با نیش گزنده‌ی خود پرده‌ها را کنار می‌زند و زشتی‌ها و پلیدی‌ها را رسوا می‌سازد. دهخدا با استفاده از قالب‌ "مسمط" برای بیان مسائل تازه‌ی‌ اجتماعی، ابتکار دیگری را عرضه‌ می‌کند. علاقه‌ی‌ او‌ به مسائل جامعه و هـمدردی‌اش‌ با‌ مـردم‌ موجب‌ شده است که طنزی‌ اجتماعی از قلم او بتراود و در ادبیّات‌ فارسی به یادگار بماند. دهخدا در مسمط "آکبلای" به نوعی مطالب طنزآمیز و گزنده‌ی چرند و پرند‌ را‌ در قالب نظم‌ گنجانیده و تقریباً بیش‌تر نارسایی‌های‌ اجتماعی را‌ مورد‌ انتقاد قرار داده است. وی خرافاتی را که در اعـتقادات مـذهبی راه‌ یافته و از آن‌ها سخت ناراحت است، بدون‌ ملاحظه، به بـاد انـتقاد‌ گـرفته‌است. در روزگاری‌ که‌ رشوه‌گیری رسم رایج زمان‌ است و رمّال و مرشد و دعانویس‌ و جادوگر خوره‌هایی شده‌اند که به جان اسلام‌ افتاده‌اند و از زودباوری عوام‌النّاس‌ سوءاستفاده می‌کنند، برای کسانی‌که‌ دلشان برای دیـن و مـردم‌ مـی‌سوزد، این‌ وضع‌ قابل‌تحمّل‌ نیست:

مردود خدا رانده‌ی هر بنده آکبلای(1)!

از دلقـک مـعروف نماینده آکبلای!

باشوخی‌ بامسخره‌ و خنده آکبلای!

نه از مرده گذشتی و نه از زنده آکبلای!

هستی توچه یک‌پهلو و یک‌دنده آکبلای!‌

نه‌ بیم‌ ز "کف‌بین" و‌ نه "جن‌گیر" و نه "رمّال"

نه خـوف ز "درویـش" و نـه از جذبه، نه از حال‌

نه ترس ز تکفیر‌ و نه‌ از پیشتو(2) شاپشال(3)‌

مشکل ببری گور، سرزنده آکبلای‌!

هستی تـوچه یک‌پهلو و یک‌دنده آکبلای!‌

صد بار نگفتم که خیال‌ تو‌ محال‌ است‌

تا نیمی از این طایفه محبوس جوال است‌

ظاهر شود اسـلام در ایـن قـوم، خیال است

هی‌ باز بزن حرف پراکنده آکبلای‌!

هستی تو چه یک‌پهلو و یک‌دنده آکبلای!

از گـرسنگی‌ مـرد‌ رعیت‌ به جهنّم‌

ور نیست در این قوم معیّت، به جهنّم!

تریاک برید‌ عرق‌ حمیّت، به جهنّم!

خوش بـاش تـو بـا مطرب و سازنده آکبلای!

هستی تو چه یک پهلو‌ و یک‌ دنده آکبلای!

تو منتظری رشـوه در ایـران رود از یـاد؟

اسلام ز رمّال و ز مرشد‌ شود‌ آزاد؟

یک‌دفعه بگو مرده شود زنده آکبلای!

هستی تو چه یک‌پهلو و یک‌دنده آکبلای!

(دیوان دهـخدا‌ ص1 و 2)

طنز دیـگر دهـخدا "رؤسا و ملّت" است‌ که در شماره‌ی 42 صوراسرافیل درج شده‌ و به‌ تعبیر‌ یحیی‌ آرین‌پور "رؤسا" در نقش‌ مادر نادان و "ملّت" بصورت بچّه‌ی‌ بیماری کـه در میان بازوان مادر از گرسنگی‌ جان می‌دهد، تصویر‌ کشیده‌ شده است:

خاک به سرم بچّه به هوش آمـده‌

بخواب نـنه "یک سـر دو گوش" آمده‌

گریه نکن لولو می‌آد، می‌خوره‌

گرگه‌ می‌آد‌ بزبزی رو می‌بره‌

اهه! اهه! -ننه، آخر چته؟ -گشنمه‌

-بترکی، این همه خوردی کمه؟!

چخ‌چخ سگه، نازی پیشی،پیش‌پیش‌

 لالای جونم، گلم بـاشی، کیش‌کیش‌

از گـشنگی‌ ننه‌ دارم جون می‌دم‌

گریه نکن فردا بهت نون‌ می‌دم‌

-ای‌ وای‌ ننه جون! جونم داره درمی‌ره‌

-گریه نـکن دیـزی داره‌ سر می‌ره‌

دستم‌ آخش ببین چه طو یخ شده‌

-تف‌تف جونم ببین ممه اَخ شده‌

خ‌خ،خ‌خ، جونم چت شده- هاق‌هاق...

وای‌ خاله! چشماش‌ چـرا افـتاد به طاق؟

آخ تنشم‌ بیا‌ ببین سرد‌ شده‌

رنگش‌ چرا، خاک‌به‌سرم، شرد‌ شده؟

وای بچه‌م رفت ز کـف، رود! رود!

مانده بـه‌ مـن‌ آه و اسف، رود! رود!

درباره‌ی مسمط "رؤسا و ملّت" که‌ ظاهراً دومین شعر فکاهی و طنزآمیز دهخدا است‌ اظهارنظرهای‌ زیادی شده؛ از جمله‌ گفته‌اند: "بچّه‌ی به هوش آمده" نماینده‌ی‌ ملّتی‌ سـتم‌کش اسـت کـه بر‌ اثر‌ مبارزات‌ منتهی به انقلاب نافرجام مشروطه‌ راه‌ آگاهی‌ طی می‌کند و "رؤسا" کنایه از مـستبدان‌ قاجار و حـامیانی هستند که مایل‌اند فرزند به خواب برود. همین‌جا‌ توضیح‌ این نکته‌ ضروری است که ابوالقاسم‌ لاهوتی‌ با شـعر "لای‌لای مـادرانه" و‌ اشرف‌الدین گیلانی‌ با "لای‌لای گهواره"، با تأثیرپذیری‌ از‌ مسمط‌ دهخدا،کوشیدند از ذهن و زبان‌ او تقلید کنند.

دهخدا در طنز مـعروف دیـگرش‌ "وصف الحال لوطیانه" با شعر‌ عامیانه‌ دستاورد‌ مشروطه را که بـه قـدرت رسـیدن‌ افراد‌ سودجو‌ و خودپرست‌ بوده‌ و به باد ریشخند گرفته است.

مـشتی اسـمال نمی‌دونی چه کشیدیم به‌حق‌

چقده واسه‌ی مشروطه دویدیم به‌حق‌

پاهامان پینه زد و پاک‌ بـریدیم بـه‌حق‌

یه جوون پر و پا قرص ندیدیم‌ بـه‌‌حـق‌

همه‌ از‌ پیر‌ و جـوان و رمـال‌ و وردار شده

هـیچ‌کس واسه‌ی ما یک پاپاسی کار نـکرد

یه از ایـن خوش غیر تا ذره‌ای‌ کردار‌ نکرد

چه‌ خیانتا که آن بی‌رگ دین‌دار نکرد

تا سـوار‌ خـر‌ خود‌ شد‌ خر‌شو‌ بار نـکرد

باز بگو مشروطه از ما چـرا بـیزار شده

مشتی اسمال به علی ایـن بـچّه‌ها گشت‌لش‌اند

خلق بی‌منت و دون و کنس و بدکنش‌اند

به سر یه لش مرده همه‌ در کشمکش‌اند

چون سگ و گرگ پیِ خوردن مردار شده

(دیوان دهـخدا ص 61 و 71)

ب. سیّد اشـرف الدین

پژوهشگران از سیّداشرف‌الدین(نسیم شمال) به عـنوان مـحبوب‌ترین و مـعروف‌ترین شاعر ملّی عـهد انـقلاب‌ مشروطه نام برده‌اند. او‌ برای‌ دسـت‌یابی به‌هدف‌های عـالی خود روزنامه‌ای به اسم‌ "نسیم شمال" منتشر ساخت و در آن با استفاده از زبان شعرهای ساده و دلنشین به‌ دل‌های مردم راه یافت. سادگی، روانی و بـی‌پیرایگی و اسـتفاده‌ از زبان طنز‌ در‌ شعر سیّداشرف‌الدیـن مـوجد ظهور شیوه‌ای نـو در شـعر فـارسی این دوره‌ گردید؛ به‌طوری که بـین زبان شعری او با زبان محاوره‌ای عامه مردم هیچ تفاوتی‌ نمی‌توان‌ مشاهده‌ کرد.

دست مزن،چشم!ببستم دو دست‌

راه‌ مرو‌ چشم!دو پایـم شـکست‌

حرف مزن! قطع نمودم سخن‌

نطق مکن! چشم، ببستم دهن‌

هیچ نـفهم! این سـخن عـنوان مـکن‌

خواهش نـافهمی انسان مکن‌

لال شـوم، کور شـوم، کر شوم‌

لیک محال است که من خر شوم‌

چند‌ روی‌ همچو خران زیر بار

سر‌ ز فضای بشریت برآر

***

حـاجی، بازار رواج اسـت رواج

کو خریدار؟حراج است حراج‌

می‌فروشم همه‌ی ایران را

عرض و نـاموس مـسلمانان را

رشـت و قـزوین و قـم و کـاشان را

بخرید این وطن ارزان را

یزد و خوانسار‌ حراج است حراج‌

کو خریدار؟حراج است حراج

این هم نمونه‌ایی از طنزهای نیشدار و تلخ سیّد اشرف که یادآور طنزهای عبید زاکانی است:

اگر تمام رعیّت شد به‌توچه؟

هزار نـفس به ناحق قتیل شد به‌توچه؟

به‌ خلق‌ غول بیابان‌ دلیل شد به‌توچه؟

بخوان تو قصّه شیرین و صحبت فرهاد،

زبان سرخ سر سبز می‌دهد بر باد!

***

امروز چو‌ ما هیچ‌کس انگشت‌نما نیست‌

زیرا که کسی جـاهل و بـی‌علم چو ما‌ نیست‌

در‌ کشور‌ ایران متمایل به فرنگیم‌

عاشق به کروات و فکل‌های قشنگیم‌

در مغلطه و فتنه و آشوب زرنگیم‌

از نام گذشتیم‌ و ‌‌همه‌ طالب ننگیم‌

اندر سر ما جز هوس سیر و صفا نیست‌

امروز چـو مـا هیچ‌ کس‌ انگشت‌نما‌ نیست

در جای دیگر کاریکاتوری زنده و مجسم از غرب‌زدگی و فرنگی‌مآبی به‌ تصویر کشانده است:

نه‌ سرکار والا نه عالی‌جنابم‌

نه قائم‌مقام و نه نایب منابم‌

نه در فـکر روسـم،نه‌ در فکر آلمان‌

نه در‌ فکر‌ نانم، نه در فـکر آبـم‌

نه در فکر درسم نه در فکر مشقم‌

نه فکر حسابم،نه فکر کتابم‌

فقط عینک است و فکل مایه‌ی من‌

فرنگی مآبم،فرنگی مآبم

سیّداشرف‌الدین مجاهدان مشروطه را هشدار می‌دهد که مبادا‌ خـائنان را فـرصت‌طلبان و ریاکاران و مستبدان در صفوف آنـان رخـنه کنند و نیز فاتحان را از این که گرفتار اختلاف آرا شوند بر حذر می‌دارد. گویا احساس می‌کند که آنان در پی گرفتن سهم و غنیمت‌ از‌ مشروطه‌اند:

هله‌ ای گروه مجاهدین‌

بشوید یک ره و یک دله‌

بدهید جان به ره وطن‌

به نشاط و شادی و هلهله

***

چه بـسا ز زمـره‌ی قاعدین‌

شده در لباس مجاهدین‌

مخورید گول معاندین‌

ز مکالمات و مقاوله

امّا افسوس که مستبدان دیروزی این‌بار با لباس مبدّل مشروطه‌خواهی ظاهر شدند و سپس نقشه کشیدند تا تیشه به ریشه‌ی‌ مشروطیّت بزنند. این‌جاست که‌ اشرف‌الدّین با اشعارش، هم‌چون آینه‌ای‌ راستین ایـن نـقشه‌های کج و بـدلی را‌ نشان‌ می‌دهد‌ و با کمال تأسف می‌گوید سال‌ها وقت لازم است تا مردم ایران بتوانند مشروطه نگهدار باشند، بنابراین شتر دیدی‌ ندیدی!

مشروطه نوربخش اروپاسـت داش حسن!

مشروطه شمع انجمن آراست داش حسن!

قانون حقوق مردم دنیاست‌ داش‌ حسن!

ایران‌ از ایـن حـقوق مـجزّاست داش‌ حسن!

خود‌ را‌ به خاک و خون مذلّت تپیده‌گیر

(جاودانه، ص 943)

پانوشت...

 (1) آکبلای،آقا کربلایی‌

(2) پیشتو،ششلول،هفت‌تیر

(3) شاپشال، یک یهودی باغچه سرائی بود که مانند علی بـیگ ‌ ‌قـفقازی‌ طرف‌ شور‌ محمد علی شاه بود و با رولور خود به‌ محقق‌الدوله حمله کرده بود.

منابع:

1- حاج سـیّد جـوادی،حسن،بررسی ادبـیّات معاصر ایران،انتشارات گروه پژوهشگران ایران،چاپ‌ اول،سال1382.

2- دبیر سیاقی،سیّد محمّد،دیوان دهخدا، انتشارات تیراژه،1370.

3- نصرتی،عبد اله،یادآر‌ از‌ شمع‌ مرده یادآر، انتشارات مفتون امینی همدانی،چاپ اول، 1379.

4- نمینی،حسین،جاودانه سـیّد اشرف الدّین‌ گیلانی،متن کامل‌ نسیم شمال،انتشارات کتاب‌ فروزان،چاپ اوّل،1363.